انعکاس

 

هر مرغ را صدایی است
 در خود زیستن
 گلزار اگر نبود
 آواز ماهتابی بلبل
در خاک راه پرده می زد
 مردار را سزا
 صدای کلاغ است
 وقتی که مرغ حق
شهید قفس باشد
طوقی به گوش میاویز
 جز گوشوار شوین
تنها آواز ناشنیده ی سیمرغ
دل را طلوع راز است
 زیرا :
 افسانه با خیال
 به پرواز است
  http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/26.htm

باز هم سیری در شب

 

 شب از ستاره ی من دلگیر
 شب از رسالت من بیزار
 شب از تلاوت آیات ناشیانه ی من
 بروی قاصد خورشید در فروبسته است
بباوری که رسولان همه بدآوازند
دوگوش بسته و دل از ستاره بگسسته است
 من این ستاره ی روز
من این رسالت مهر
 شها بگونه بهر خیمه ای که پنهان است
 که شب بهر کرانه بپا کرده دور از چشمان
 ندای شعله می زنم و باغ ها می افروزم
ولی بگوش بسته ی شب
 جز نفیر قاری نیست
چگونه ، با چه سوختنی
خویش را به چشم کشم ؟
که روشنای من
همه از خیمه کور و تاریکند
 چگونه خویش بسوزم
که لحظه ای شاید
 بگوش شب بنشیند
 هر آنچه می باید
امید من بشبان شبان اینجا نیست
امید من به همان گله های اخترهاست
 امید من به همان کورسوی فانوسی است
که علظت سیاهی هر خیمه
 هیبتش را چشم
ستارگان همه آخر شهاب می گردند
 همان ستاره که هم هیزم تری دارد
 به شعله ای همه خورشید
 رنگ خواهد باخت
 دگر نه هر ستاره
 شبانمایه خشت خواهد زد
 که هر ستاره
 به خورشید خانه خواهد ساخت
 که کهنه مقبره ی شب
 به عشق خواهد سوخت
به انتظار سوختنی تازه
 باز می خوانم
 به گوش چشم بسته ی شب
 شور ناشیانه ی خویش
  http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/25.htm

حادثه

 

شهر از خواب خویش بر می خاست
 گرد ظلمت ز تن فرو می ریخت
 آب می زد به روی خواب آلود
همه بیدار می شدند به ناز
 همه در کار می شدند به شور
 بی خبرزانچه روی داده به شب
 کس نپرسید از چه بی تابست
دل خونریز صبح در تن خویش
 کس نپرسید شب چه می نالید
در هراس تلاطم شب مرگ
لیک میدان شهر شاهد بود
 که بپای امیر سنگی خویش
 باز قربانی ای دگر خون ریخت
 باز خونی شکفت چون شب پیش
  http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/24.htm

هزار چنگی

 

 آیا کدام چنگی
ما را به زخمه ای
 دربند می کشد ؟
 آیا کدام توفان
 فریاد شعله را
 این گونه می دمد ؟
 ما را چه کس
که موج و رها بودیم
 در جوی تن
 به همهمگی بنشاند
 ما را کدام موج
 کدامین دست
 سوی هزار چنگی قالب خواند ؟
 با من تنم که لانه ی خرچنگ است
 آوای چنگ من چه تواند ساخت
 با من دلم که لخته ی خوناب است
 امواج شعله ام چه تواند تاخت
من انتظار لحظه ی موعود می کشم
 تا باز خون من
 تن گسترد چو ابر
 تا باز استخوانم
 همچون غبار
در دل خورشید پرزند
 من انتظار موج و رها بودن
http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/23.htm

جهان یکسوی و ما یکسوی

 

جهان یکسوی و ما یکسوی
جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
 جهان ما را که بیناییم و رویینیم
 که راه از چاه می دانیم
 به خوف از کور دیواران
 به بند تیر می بندد
 جهان بیهوده پندارد
 که در چمگ حصاران باز می مانیم
که حتی با صلای مرگ و زخم پیلتن
خاموش پایانم
جهان !
 اینان نه آن رویین تن دربند شاهیند
که می ترسد ز چشم خویش
 جهان
اینان
 به مرگ خویش شاهانند
 نه زنجیری دگر بر دست و پا دارند
 تا از خویشتن نالند
شما ای گوسپندان
 در پناه گرگ
به شوق سبزه بازیگوش
نه از تن مرده سای آرزو دیوار می سازید ؟
 نه هر برق علف
تیغی است در حلقی ؟
 نه پیش از مرگ
 گور خویش را هموار می سازید ؟
 شما بیهوده از خون برادرها
 اسیر شیشه های قلب
می خندید
 شما بیهوده زخمی را که تا عمق زمین جاریست
به ابر خاک می خواهید
 چون خورشید چشمانش فروبندید
جهان یکسوی و ما یکسوی
 جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد

http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/22.htm