جهان یکسوی و ما یکسوی
جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
جهان ما را که بیناییم و رویینیم
که راه از چاه می دانیم
به خوف از کور دیواران
به بند تیر می بندد
جهان بیهوده پندارد
که در چمگ حصاران باز می مانیم
که حتی با صلای مرگ و زخم پیلتن
خاموش پایانم
جهان !
اینان نه آن رویین تن دربند شاهیند
که می ترسد ز چشم خویش
جهان
اینان
به مرگ خویش شاهانند
نه زنجیری دگر بر دست و پا دارند
تا از خویشتن نالند
شما ای گوسپندان
در پناه گرگ
به شوق سبزه بازیگوش
نه از تن مرده سای آرزو دیوار می سازید ؟
نه هر برق علف
تیغی است در حلقی ؟
نه پیش از مرگ
گور خویش را هموار می سازید ؟
شما بیهوده از خون برادرها
اسیر شیشه های قلب
می خندید
شما بیهوده زخمی را که تا عمق زمین جاریست
به ابر خاک می خواهید
چون خورشید چشمانش فروبندید
جهان یکسوی و ما یکسوی
جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
http://www.avayeazad.com/saleh_vahdat/soroodani_digar/22.htm